نمایش پستها با برچسب اجتماعی، زنان، فقر. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب اجتماعی، زنان، فقر. نمایش همه پستها
۱۳۹۳ مرداد ۲, پنجشنبه
۱۳۹۳ مرداد ۱, چهارشنبه
افزایش ۲/۵ برابری تعداد زنان سرپرست خانوار
سی و یکم تیر ماه 1393
افزایش ۲/۵ برابری تعداد زنان سرپرست خانوار
تمایل به زندگی انفرادی در سال های اخیر بین زنان افزایش یافته است.
در یک دوره ۱۵ ساله از ۱۳۷۵ تا ۱۳۹۰ تعداد خانوارهای دارای سرپرست زن ۲/۵ برابر افزایش داشته است
استان های تهران و خراسان رضوی بیشترین و ایلام کهگیلویه و بویراحمد به ترتیب کمترین تعداد زنان خودسرپست را دارند.
مرکز آمار ایران زنان خودسرپرست را به سه گروه تقسیم می کند که گروه اول شامل زنان بیوه، زنان مطلقه و دختران با تجرد قطعی، گروه دوم زنانی هستند که در آن مرد به طور موقت حضور ندارد و گروه سوم خانوارهایی است که در آن مرد به دلایلی همچون بیماری و از کارافتادگی و کهنسالی نمی تواند سرپرست خانوار باشد.
بر پایه این گزارش، مرکز آمار ایران و اطلاعات راهبردی وزارت تعاون کار و رفاه اجتماعی در آخرین گزارش بررسی آماری وضعیت زنان سرپرست خانوار در خردادماه 93 اعلام کرد: براساس آخرین نتایج سرشماری سال 1390 در یک دوره 15 ساله از 1375 تا 1390 تعداد خانوارهای معمولی دارای سرپرست زن حدود 2.5 برابر افزایش داشته است.
همچنین طی دوره پنج ساله 85 تا 90 متوسط رشد خانوارهای معمولی 4.0 درصد بوده این در حالی است که در همین بازه زمانی متوسط رشد خانوارهای دارای سرپرست زن به 9.2 درصد رسیده است که این درصد نشان دهنده افزایش تعداد زنان سرپرست خانوار در سال های اخیر است.
براساس این گزارش در سال 1375 به ازای هر سرپرست مرد 9 سرپرست زن وجود داشت که این نسبت در سال 90 به ازای هر سرپرست مرد به 14 نفر سرپرست زن رسیده است.
افزایش تمایل زنان به زندگی انفرادی
گزارش سازمان آمار نشان می دهد که تعداد زنان خودسرپرست که تنها زندگی می کنند 40.8 درصد از کل خانوارهای دارای سرپرست زن را به خود اختصاص داده است. همچنین در بین استانهای کشور تهران با 211 هزار و 236 نفر و خراسان رضوی با 98 هزار و 292 نفر بیشترین استانهایی هستند که زنان سرپرست خانوار را در خود جای داده اند.
در این گزارش آمده است که تمایل به زندگی انفرادی و سرپرستی با جمعیت کمتر در سال های اخیر بین زنان افزایش یافته است. به طور کلی روند گرایش به زندگی مجردی در ایران نیز همچون همه جوامع در حال افزایش است که این موضوع به عواملی ناشی از عوامل اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و روانی بستگی دارد.
مصائب قانونی و فرهنگی زندگی مجردی
دشواری های زندگی زنان به تنهایی در اکثر جوامع هنوز بیش از زندگی مردان تنهاست و در ایران با رویکرد تبعیض آمیز قانون کشور و وضعیت و باورهای فرهنگی جامعه، به مسأله ای دشوارتر هم تبدیل شده است.
مطابق با قوانین اجرایی ایران زنان تنها برای سکونت و سفر و اشتغال با موانعی روبه رو هستند. در کنار این مسأله که در استخدام و درآمد نیز با شرایط تبعیض آمیز روبه رو هستند.
نمونه های آن ممنوع شدن حضور زنان مجرد در منطقه پارس جنوبی به دستور دولت در سال ۸۸ و رویکرد شهرداری تهران در ماه های اخیر مبنی بر کم کردن نیروهای زن شاغل در این سازمان است.
افزایش تمایل به زندگی مجردی در بین زنان ایرانی و پدیده دیگر رایج شده در سال های اخیر، زندگی افراد با یکدیگر بدون ثبت ازدواج، موسوم به «ازدواج سفید» و پیش از آن بزرگ تر شدن گروه جمعیتی دختران فارغ التحصیل از دانشگاه ها در تقابل با رویکرد حکومت مبنی بر اولویت داشتن زندگی خانوادگی و پرداختن به امور داخلی خانه توسط زنان، قرار دارد.
https://www.manoto1.com/news/irldch/NEWS14790
۱۳۹۳ تیر ۱۰, سهشنبه
کودک غیر قانونی حق با سواد شدن ندارد!؟
کودک غیر قانونی حق با سواد شدن ندارد!؟ / گفتگوى هاله صفرزاده با معلمی که به جای معلمی سبزی پاک میکند
دیگر در کوچه پس کوچههای شهرکهای اطراف تهران، اثری از مدارس خودگردان افغان ديده نميشود. مدارسی که در زیرزمینها با همت جوانان باسواد مهاجر افغان برای سوادآموزی کودکان هموطنشان ایجاد شده بود. این مدارس بسته شدند چرا که افغانها باید به کشورشان برمیگشتند. در کنار بستن مدارس خودگردان، همان سالها شهرداری ترفندي هم به انجیاوهایي زد که به بچههای افغانی درس میدادند. گفته بودند بیایید لیست بچههای افغان را بدهید تا ما سرانهای به شما بدهیم. بعد هم معلوم شد تمام کسانی که اسمشان را به شهرداري داده بودند به افغانستان برگردانده شدند.
مدارس بسته شدند اما مهاجران به افغانستان برنگشتند یا اگر هم به زور فرستاده شدند بار دیگر با تحمل هزینههای گزاف بازگشتند. چرا که در افغانستان ِجنگزده هنوز امنیت وجود ندارد، هنوز کاری نیست که بتوان با آن گذران زندگی کرد. شرایط آنقدر بد است که دشواریهای زندگی در ایران را به جان میخرند و باز میگردند و در این گیرودار ِ رفت و آمد و "کارت اقامت"و "مهاجر غیرقانونی" و "دیپورت" و "بازگشت" و ... این کودکان هستند که از تحصیل محروم میشوند. این کودکان هستند که به جای درس و تحصیل و بازی، باید کار کنند. در خیابانها در میان زبالهها دنبال جمعآوری ضایعات باشند یا به دستفروشی و فال فروشی و... بپردازند و به جرم فرزند ِ"مهاجر غیرقانونی" بودن باید از تحصیل محروم شوند.
یکی از معلمان سابق این مدارس را پیدا کردیم. با او به گفت و گو نشستیم.از تعطیلی مدرسه اش گفت. این تعطیلی آن چنان تاثیر بدی روی او داشت که نمیتوانست به راحتی از آن صحبت کند. میگفت با من آن گونه رفتار کردند که دیگر تا زمانی که در ایران هستم فکر آموزش دادن را هم نمیکنم. وقتی مدرسه را بستند بهشان با خنده گفتم:
"حالا که تمام جویها در ایران کنده شد، لولههای گاز به تمام ایران رسید، دیگراحتیاجی به "افغانی" ندارید... پس بگذار بچههای مهاجر بیسواد بمانند تا نسل بعدتان هم کارگر بیسواد و ارزان "افغانی" داشته باشد.
از او پرسیدم به چه جرم و اتهامی مدرسه را بستند؟
گفتند:" کارتان غیرقانونی است. کسی که کارت ندارد نباید درس بخواند."
اما مگر درس دادن به بچهها، باسواد کردن آنها، از توی خیابانها جمعشان کردن جرم است؟ کار من غیرقانونی نبود. کدام قانون میگوید نباید بچهای درس بخواند؟ بهشان گفتم:
"اگر به بچهها درس یاد ندهم این بچههای کارِ بیسواد در جامعه ی شما چه خواهند شد؟ اینها که میروند از توی سطل زباله آشغال جمع میکنند و از نظر شما بیفرهنگ هستند، ذاتا که بیفرهنگ نیستند. شما نمیگذارید درس بخوانند و سواد یاد بگیرند. میدانید اینها چقدر باهوشند و چه استعدادی دارند؟ چقدر دوست دارند درس بخوانند. بیشتر اینها اینجا به دنیا آمدهاند. اینها، ماها، ایرانی هستیم. هنوز یک قرن نشده که افغانستان از ایران جدا شده ... آیا این بد است که من آموزش بدهم تا این بچهها راه صحیح زندگی را بیاموزند؟ این بچهها در کنار بچههای شما بزرگ میشوند ..."
اما آنها خواستند که این بچهها در همان سطح "افغانی" بمانند. بیسواد باشند. گفتند دیگر حق ندارید آموزش دهید. حتا کلاس قرانم را هم بستند. خیلی دوندگی کردم تا همان کلاس قرآن را هم داشته باشم. باید امتحان میدادم، میرفتم وزارت خارجه و خلاصه از هفت خان میگذشتم تا مجوز کلاس قران را میگرفتم. ولی پیگیری نکردم. چون گفتند:
" فقط حق آموزش قران را داری. نباید ببینیم بچهای در کلاست مداد دستش باشد؟!"
نگفتند چرا نباید بچهها در کلاس قران مداد دست بگیرند؟
چرا. منظورشان این بود که آموزش و درسی درکار نباشد. بچهها نباید در کنار قران، سواد یاد بگیرد. میگفتند "به هیچ عنوان حق آموزش ندارید. بچهها اگر قانونی هستند باید بروند مدارس دولتی و اگر غیرقانونی هستند باید برگردند افغانستان". گفتم. آخر به بچهای که سواد ندارد من چه بیاموزم؟ عربی قران را یاد بگیرد ولی نفهمد، چه فایدهای دارد؟ مگر نمیگویید قران بزرگترین مرجع است. آیا نباید آن را فهمید؟"
چقدر با این سیاست توانستند مهاجران غیرقانونی را به افغانستان برگردانند ؟
صفر. فقط یک تعداد بچهی بیسواد باقی ماندند.
از شرایط زندگی برایمان بگو
پدرم به دلیل جنگها ومسایلی که در افغانستان به سرمان آمده بود، بیماری اعصاب داشت و مادرم مجبور شد از سال70 شروع به کار کند. با سه چهار تا بچه مدرسه رو و تامین هزینههای زندگی سخت بود. این طوری بود که مادرم سبزی پاک کردن را شروع کرد.
عمویم سبزی میآورد و ما پاک میکردیم و عمویم میبرد همین اطراف خانهمان میفروخت تا کم کم حال پدرم بهتر شد ولی از همان موقع تا حال سبزی پاک کردیم. مادرم آنقدر سبزی پاک کرده بود که کمرش خم شده بود تا وقتی که شرایط جور شد که از ایران برود. من ازش خواهش کردم که برود. گفتم تا کی میخواهی اینجوری کار کنی. اینقدر سبزی پاک کنی که بمیری و بعد پدر، خدای ناکرده بمیرد و...و همهمان زیر بار سبزی پاک کردن بمیریم. الان مادرم و خواهر رفتهاند اروپا. شرایطشان خوب است. دیگر کار نمیکند. حقوقی بهش میدهند، بیمه شده و همه چیزش رایگان است. از همه نظر ساپورت میشود.
اما من هنوز توی زیرزمین مینشینم تنها، رادیو پیام گوش میکنم و سبزی پاک میکنم. خوب یک دختر مجرد افغان که نمیتواند از خانه خارج شود. اما وقتی مدرسه داشتم وضع فرق میکرد.
روزی چند بسته سبزی پاک میکنی؟
بستگی دارد. الان که وضع فروش خوب نیست روزی حدود هزار بستهی کوچیک درست میکنم.
برای این هزار بسته چقدر درآمد داری؟
بیست تا بیست و پنج هزارتومان بعضی روزها سی هزار تومان. من، برادرم، زن برادرم، پدرم و برادر کوچیکم همه درگیر این کاریم.
یعنی 5 نفر آدم کار میکنید و فقط روزی سی هزار تومان درآمد دارید؟
بله. تازه برادرم میرود از سر باغ سبزی میآورد که این قدر درآمد داریم.
روزی چند ساعت کار میکنید؟
از 6 صبح تا 4 بعد از ظهر.
بعضی وقتها هم از دیگران کمک میگیریم. خانم برادرم الان باردار است و نمی تواند مثل قبل کار کند.. در همسایگیمان خانمی بیوه هست که کمک میکند. برای هر بستهی کوچک 20 تومان بهش میدهیم.
سبزی خاصیتش این است که درآمدت روزانه است. کار کردی پول داری، کار نکردی پول نداری. اما نمیصرفد. سبزی خراب میشود. ماندگاری ندارد. ضرر دارد. راه دیگری هم نداریم. پدرم اگر هم برود کارگری کند نمیتواند پولش را بگیرد. سالها درافغانستان خودمان کارگر داشتیم حالا برایش سخت است که کارگری کند. چند سال قبل سبزی را تعطیل کردیم. رفت یک جایی کارگری کرد پولش را ندادند. دیگر نرفت. پدرم خیلی از لحاظ بدنی قوی بود از پارسال مریض شد فکر میکنم سکته کرده است. میگوید وقتی کفش از پایم بیرون میرود نمیفهمم. نتوانستیم او را پیش دکتر متخصص ببریم با این ویزیتهای گران و دارو... حالا خیلی ضعیف شده است. الان هفتاد سالش است ولی هنوز ازش کار میکشیم.
چطور شد معلم شدی؟
اول خواهرم معلم شد. او خیلی باهوش بود. خیلی هم سختی کشید. من یک هزارم خواهرم هم سختی نکشیدم. درس خواندن دختران را او در خانواده رسم کرد. تا قبل از اینکه او به مدرسه برود در خانوادهی ما نمیگذاشتند دخترها مدرسه بروند. خواهرم خودش رفت ثبت نام کرد. به مدیر مدرسه گفته بود که میخواهم مدرسه بیایم. با لباس خانه رفته بود. مدیر گفته بود برو با بزرگترت بیا. شما کارت ندارید؟ تو نمیتوانی درس بخوانی. گفته بود پس چرا برادرم درس میخواند؟ من هم میخواهم درس بخوانم. بعد که فامیل فهمیدند او مدرسه میرود، تمام اقوام دخالت کردند که او را از مدرسه بیرون بیاورند. ولی برادر بزرگم نگذاشت. تنها فردی بود که در مقابل همه ایستاد و گذاشت ما درس بخوانیم. بعد، دیگر سیل دختران فامیل بود که به مدرسه رفتند.
من درس خواندن را سال 73 شروع کردم. البته خواندن تمام کتابها را بلد بودم ولی نوشتن را نمیدانستم. عاشق درس خواندن بودم. یکی از برادرانم نمیگذاشت. برادر دیگرم گفت چه طوری میخواهید جوابش را بدهید و از من حمایت کرد. این طوری بود که من هم به کلاس نهضت رفتم و با سواد شدم. نمیدانید با چه سختی درس خواندم. خودم رفتم اسمم را نوشتم. همین برادر بزرگم و مادرم کمکم کردند تا توانستم درس بخوانم. سبزی پاک کردم و تا سوم دبیرستان رشته ی تجربی درس خواندم و با این شرایط دیپلم گرفتم. دوست دارم در رشتهی زمین شناسی یا مامایی درس بخوانم. خواهرم دانشگاه قبول شد دوبار. ولی نگذاشتند برود. تازه اگر ما دانشگاه هم برویم وقتی لیسانس بگیریم باید از ایران برویم. یک روز بعد از لیسانس نمیتوانیم در ایران بمانیم. بعد از این که نتوانست دانشگاه برود شروع کرد به باسواد کردن بچهها. مدرسه را باز کرد و دو سه سال بعد من هم شدم همکار خواهرم.
از تجربهی خودت، از معلمی بگو.
تجربهی خیلی خوبی بود. من هفت سال معلم بودم. الان دو سال است که مدرسهام بسته شده و کارگری میکنم. زمانی که وارد کلاس میشدم اگر بزرگترین مشکل را داشتم فراموش میکردم. باور کنید حتا وقتی به بچهای کثیف و دست و صورت نشسته نگاه میکردم، احساس میکردم که زنده ام.
در آن روزها از ساعت 6 صبح بیدار میشدم تا ده سبزی پاک میکردم. چون میگفتند باید پاک کنی. ده صبح با خواهرم میرفتم مدرسه بدون این که نهار و صبحانه بخورم تا ساعت 4 عصر هم درس میدادم. باور کنید نه سردرد میگرفتم نه خستگی سرم میشد. احساس میکردم آن ساعاتی که در مدرسه با بچهها مشغولم اصلا جزو ساعات تلف شدهی عمرم نیست. اصلا توی این 7 سال پیر نشدم. زمانی که میتوانستم به بچه ای نشستن را یاد بدهم (آخر آنها نمینشستند همهاش میایستادند) خودکار و مداد گرفتن را یادش میدادم، احساس میکردم وارد مرحلهی بالاتری از زندگیام شدهام. جایگاهی که نمیتوانم وصفش کنم. آرزو میکنم بار دیگر معلم بودن را تجربه کنم.
چند تا دانش اموز داشتی؟
من کارم را با 15 دانش اموز کلاس دومی شروع کردم. همان سال من خودم داشتم سوم دبیرستان را میخواندم. توی یک زیرزمین کوچک 9 متری. دو تا کلاس داشتیم. پرده زده بودیم کلاسها را جدا کرده بودیم. پول پیش کرایه این جا را دوستان کمک کرده بود.
نزدیک یک سال اینجا بودم. بچهها بدون نيمکت و موکت مینشستند و درس می خواندند. سر سال دانشآموزانم شدند سی چهل تا. سخت بود. دیگر مدرسه را کردم سه شیفت ِدو ساعته.
شانس آوردم یک پول قرعه کشی بردم. اگر آن پول نبود نمیتوانستم جای بهتری بگیرم.برای کار خیر، همیشه دست خدا همراهمان بوده است. به بچهها گفتم نفری 5 هزار تومان بیاورند تا کلاس را عوض کنیم. صدهزار تومان جمع شد. اسمم را در آن قرعه کشی نوشتم. ماه بعد که باید جابه جا میشدیم قرعهکشی صندوق تعاوني محله را بردم، حدود 930 هزار تومان. این طوری بود که توانستم جای بهتری بگیرم و کار را ادامه بدهم. زمانی که مدرسه را بستند، نمیدانم با چه مجوزی، حدود 90 تا شاگرد داشتم.
از خیلیهاشان پول نمیگرفتم. آنهایی که پدر نداشتند. آنهایی که پدرسختگیر داشتند که به خاطرپول سختگیری میکردند یا با خاطر حجاب و میگفتند که چون بچهها دخترند نباید از خانه بیرون بروند و ... به همهی این جور بچهها رایگان درس میدادم یا کمتر میگرفتم. باعشق درس میدادم. تفاوت نمیگذاشتم بین آن که پول میداد و آن که رایگان بود. حتا اگر درس هم نمیخواند سعی میکردم وادارشان کنم درس بخوانند. خیلیهاشان پدر معتاد داشتند. ماهی دوهزارتومان میگرفتم. الان چند تا مدرسهای که هست میگویند ماهی بیست هزار تومان میگیرند. مال خانم... همان که رفته بود آدرس مدرسه ما را داده بود و باعث شد که مدرسه ما بسته شود.
از شاگردانت بگو.
بیشتر شاگردان من بچههای کار بودند. بچهی 7 یا 8 ساله را ساعت 8 شب توی کوچه مشغول کار میدیدی، فال میفروخت. خانوادهاش مجبورش میکردند کار کند. بیشترشان نان خشکی بودند. خیلی از خانوادهها به درآمد بچهها نیاز داشتند اما خیلیهاشان از روی عادت بچهشان را سرکار میفرستادند. چون بچهی فامیلشان میرفت او هم بچهاش را میفرستاد سر کار. من در بارهی کار بچهها راه میآمدم. میگفتم بچهای که درس میخواند نباید از کارش بزند. برای این که بگذارند بیایند مدرسه. بعضی وقتها چرخشان را جلوی مدرسه میگذاشتند و میگفتند میخواهیم بیاییم درس بخوانیم. میگفتم بیایید. در را باز میگذاشتم تا هم از چرخشان مواظبت کنم و هم آنها بتواند درس بخوانند. بیشترمادرها بیسواد بودند اما میخواستند که بچههایشان به خصوص دخترانشان درس بخوانند.
من هم با آنها همکاری میکردم. این اواخر از پسرها 5 هزار تومان میگرفتم. و از دخترها دو هزار و پانصد تومان. با این شیوه کار میکردم چون فکر میکردم در آینده هیج مادری نباید بیسواد باشد. وقتی درس میخواندند برایشان جوری از آینده گفته بودم که عاشقانه درس میخواندند. من خانهی دانشآموزانم نمیرفتم، ولی وارد روح و روانشان میشدم و میکشاندمشان مدرسه. الان که مدرسه بسته شده، همه به خیابانها برگشتهاند. هنوز هم گاهی آنها را در خیابان میبینم. میگویند خانم کی مدرسه را باز میکنی. فقط اشک در چشمانم حلقه میزند و با بغض میگویم:" نمیگذارند!"
توی این هفت سال شاید 500 نفر بیسواد را باسواد کردم. تا پنجم درس میدادم. مدرسه دولتی ما را به رسمیت نمیشناخت. ولی در واقع میشناخت. بچهای که میآمد پیش من تا کلاس سوم میرفت مدرسه دولتی او را قبول میکردند و تعیین سطح میکردند و سرکلاس چهارم مینشست. البته اگر کارت اقامت داشت. آنها کار ما را میشناختند. میدانستند بچهها، خوب درس یاد گرفتهاند.
اگر بخواهم در یک جمله بگویم معلمی شغل نیست عشق است. وقتی ساعت 4 مدرسه خالی میشد من متوجه میشدم که چقدر مشکلات دارم. باید بروم خانه و دوباره همان وضع و...
فکر میکنی که برای حل مشکل تحصیل کودکان مهاجر چه راه حلی هست؟
درس خواندن در همهی جهان برای بچهها آزاد است. هیچ کس نباید جلوی آموزش کسی را بگیرد. اما میگویند ما اینجا غیرقانونی هستیم. آن ور افغانستان هم کار نیست. اگر بتوانی روزی 50 افغانی در آنجا در بیاوری، میتوانی زندگی کنی. ولی کار نیست، درآمد نیست. اگر مهاجران بتوانند برگردند خوب است. به نظر من خانوادهها باید بدانند که زندگی خودشان که فنا شده زندگی فرزندشان را فنا نکنند. ولی خیلی از آنها به خاطر نان از علم گذشتهاند. باید حساب بچهها از پدر ومادرهاشان جدا باشد. بچهها بدون هیچ اما و اگری باید درس بخوانند، آن هم بدون پرداخت پول. میدانید مدارس دولتی از بچههای مهاجر قانونی چقدر پول میگیرند. برای اکثر خانوادهها امکان پرداخت چنین پولهایی نیست. کاش روزی برسد که هیچ بچهای از تحصیل محروم نباشد.
توپهای فوتبال جامجهانی و كودكان كار پاكستاني
براساس آمارهای منتشر شده امروزه حدود 80 درصد از توپهای فوتبالی که در سراسر جهان مورد استفاده قرار میگيرند، در پاکستان توليد میشوند. در شهر سیالکوت هزاران کودک بين سنين پنج تا ١٤ سال به١٠تا١١ساعت کار جهت امرار معاش خود و هزینه زندگی خانوادهشان مجبور به کار در مراکز دوخت توپ هستند که دستمزد آنان در ازای دوخت هر توپ حدود٦٠سنت است.
منبع: http://www.etehadeh.com/?page=news&nid=3832
۱۳۹۳ خرداد ۳۰, جمعه
یک شب تا صبح پابهپای زنان «کارتنخواب»
بیست و هشتم خرداد ماه 1393
خبرنگار «شرق» گزارش میدهد
یک شب تا صبح پابهپای زنان "کارتنخواب"
خانم الف پایپ را برمیدارد و شروع به شیشهکشیدن میکند. رو به من عذر میخواهد که «اگه نکشم شب نمیتونم بیدار بمونم. هر شب میکشم بعد بیرون میرم. یکبار که نکشیده بودم خوابم برد و صبح وسط بیابون بیدار شدم با لباسهای پاره و پوره...»
میخواهم یک خانم قابل اعتماد را معرفی کنند، یک شب تا صبح همراهم باشد برای سرزدن به پاتوقهای زنان کارتنخواب. خانم الف را معرفی میکنند. قرارمان ساعت 12شب حوالی دروازه غار. مانتوی مشکی پوشیده. سبزهرو است با تهلهجه جنوبی. شال رنگی به سردارد با آرایشی نهچندان غلیظ. چشمهای مشکی ریز، ابروهایی کمپشت و بینی گوشتی. قرار است او راوی داستان ما و راهنمایمان باشد. میآید مینشیند روی صندلی و تندتند حرف میزند که «باید بریم ستارخان، اتوبان ستاری، پارک شوش، پشت ترمینال جنوب و...» تند و تند حرف میزند. جنگزده که شدهاند آن سالهای جنگ به تهران آمدهاند. سه شماره موبایل میدهد. شمارههای خودش و بهار دخترش. قرار میگذاریم هشتشب از در خانهشان سوارش کنیم. من و او به پاتوقها برویم و راننده منتظرمان بماند. یکی از همکاران آقایمان با من همراه میشود. کمی دلشوره دارم. هر چه به هشتشب نزدیک میشویم دلشورهام بیشتر میشود از آنچه قرار است اتفاق بیفتد.
50هزار تومان میگیرد تا با ما همراه شود. خانهاش اتاقی هشتمتری است در حیاطی شبیه حیاط خانه قمرخانم در کوچهپسکوچههای دروازه غار. به زحمت پیدا میکنیم. ابوالفضل پسرکی سهساله در را باز میکند. با موهای بور پشت بلند. خاله و دایی صدایمان میکند و به خانم الف میگوید عمه. از هشت تا 10شب منتظر میمانیم تا هوا تاریک شود و زنان کارتنخواب بیواهمه گشتهای جمعآوری به پاتوقهایشان بیایند. با آبخوردن و تخمه از ما پذیرایی میکند؛ تنها چیزهایی که دارد. پایپ و جلدهای نوشمک خالی توجهم را جلب میکند. جلد نوشمک را برمیدارد. وسط جلد نوشمک را سوراخ کرده و لوله پایپ را کرده تو. کنار دستش نعلبکی است با دستمالکاغذیهای خیس.
در میزنند و دختر خانم الف «بهار» و دوستش «مرضیه» میآیند داخل. هر دو زیبا هستند و جوان. ابوالفضل با خانم الف صمیمی است. خانم الف برایش تخمه مغز میکند. ابوالفضل میگوید: «عمه چرا دیشب در را باز نکردی اومدم شببخیر بگم؟» خانم الف میگوید: «شبها که ما نیستیم ابوالفضل میاد شببخیر بگه میگیم ما خواب بودیم.» بعد اشاره میکند به ابوالفضل و میگوید: «مادرش ایدز داشته مرده، بهش گفتن بیمارستانه. پدرش هم دزده، شبا میره سرقت. خلافش سنگینه سرقت مسلحانه و انبار خالیکردن و اینا.» نگاهم میافتد روی تبلت دست بهار. کمی مینشینند و میروند. موبایلهایشان دایما زنگ میخورد. از خانم الف درباره بهار و مرضیه میپرسم. میگوید: «مرضیه دوست بهار 21سالشه. هشتماهیه بچهاش به دنیا اومده اما پدرش فراریه. دخترم بهار دوبار شوور کرده. شوور دومیش زندونه به جرمه حمل موادمخدر. الان یه سال پاکی داره. سه تا بچه داره. اولی پیش شوور اولشه، دومیرو شوور دومش فروخت، سومیرو هم دادیم بهزیستی.» دو پک میزند. بعد پایپ را با دستمالکاغذیها خنک میکند و از نو. ساعت از 10 میگذرد و میرویم برای شام. تا خیابانها باز هم خلوتتر شود. در را قفل میکند و کلید را میگذارد برای دخترش توی جاکفشی. میرویم سمت ماشین و چند دقیقهای غیب میشود. وقتی میآید با تخمه و نوشمک و بستنی میآید. میگوید: «بیتنقلات نمیگذره» ضبط را که روشن میکنیم خوشحال میشود. راه میافتیم. زنان و مردان گروهگروه در خیابان مولوی مشغول پهنکردن رختخوابهایشان هستند؛ کنار پیادهرو خیابان اصلی. خانم الف میگوید: «معمولا هر کدوم از زنها با یک گروه سه، چهارنفره مردان همراه میشه یا دوتادوتا، تک نمیافتن. اینطوری اگر گشت بیاد، میگن زنوشووریم و آدرس یه خونه را هم حفظ میکنن که بدن تا دربرن.» میپرسم «چی میل دارین؟» میگوید: «من فقط اروندکنار و البرز و هانی میرم.» مسیر دروازه غار تا ولیعصر را بالا میرویم تا به رستوران برسیم. تلویزیون رستوران ویژهبرنامه جامجهانی دارد. اطلاعات خانم الف از فوتبال دقیق است و به روز: «قرعهمون خوب افتاده فقط آرژانتینش سخته. دیدین برنامه 90 نشون داد تیم جوانان 20میلیون پول قلیونش را نداده است؟ من نمیدونم اینا چه ورزشکارایین که آنقدر قلیون میکشن.» شام چلو جوجهای به قیمت 70هزارتومن سفارش میدهد ولی نصف غذایش را نمیخورد. ظرف میگیریم که ببرد خانه. میگوید «شبها تا صبح بیدارم گرسنهام میشود. شبهایی هم که ستارخان میروم از سوپرمارکت شبانهروزی کنار پمپ بنزین، ساندویچ و کلاپ میخرم». راه میافتیم... میپرسم چطور میروی ستارخان؟ توضیح میدهد که «هرشب حدودای 12 سوار بیآرتی خاوران به آزادی میشم بعد از اونجا میرم ستارخان.» پاتوقش آنجاست. از پشتسرم صدای چلیکچلیک پایپ خانم الف میآید. از توی آینه عقب را نگاه میکنم دارد شیشه میکشد. «خیلی از کارتنخوابها شب تا صبحرو تو همین اتوبوسهای خاوران- آزادی صبح میکنن.»
در ستارخان هنوز خبری نیست. راهی اتوبان ستاری میشویم. به گلفروشهای زن و دختر اشاره میکند و میگوید: «اینها کارشون پوشش برا کارای دیگهست.» میگوید: «جنگل و پارک حاشیه اتوبان ستاری پاتوق موادفروشای زن و مرد است.» با چراغ قوه میزنیم به دل محدوده درختکاریشده حاشیه اتوبان اما خبری نیست. زنی آنسوتر میدود و از دید پنهان میشود. میگوید: «حتما ماموربازار شده من خیلی شبا میام اینجا برا تهیه مواد.» گشت نیروی انتظامی را که میبینیم، میگوید: «گفتم چرا اینقدر خلوته ماموربازاره.» میرویم سمت تختطاووس و فاطمی، هنوز خبری نیست. پارک ساعی هم خبری نیست. زیر پل کریمخان میرویم. ساعت نزدیکیهای دو است. دخترکی خوشپوش و جوان از ماشینی پیاده میشود و سوار ماشینی دیگر میشود. مقصد بعدیمان پارک مشرف به اتوبان شیخ فضلالله همت است؛ بالای تپه. دوستم میگوید: «اینجا همان جایی است که علی سنتوری را فیلمبرداری کردهاند.» اینجا پاکسازی شده است؛ این را نگهبان بوستان میگوید.
خانم الف را صدا میکنم که چهکار کنیم؟ کجا برویم؟ جواب نمیدهد. رو برمیگردانم. خوابش برده. حوالی فلسطین که میرسیم بیدار میشود. زنگ میزند 118 میگوید: «شماره ستارخان را میخوام نه ببخشید داروخانه... . در ستارخان رو.» بعد به داروخانه زنگ میزند. جواب نمیدهند. میپرسم برای چی؟ میگوید: «آمار بگیرم چه خبر بوده جواب نمیدن.»
میرویم سمت شوش. در پارک محلهای شوش زن جوانی با پسر و پیرمردی نشستهاند. از چهرهشان مشخص است که اعتیاد دارند. ساعت چهارصبح است. وقتی میپرسم «کارتونخوابید؟» به انکار میگویند: «نه ما خانهمان همینجاست. اومدیم اینجا هوایی بخوریم. کارتنخوابها دور میدان مینشینن.» تمام نیمکتهای پارک و ایستگاه تاکسی پر از کارتنخوابهای خواب است. میرویم سمت میدان.
زن موهایش بور است که ریشه سیاهش درآمده. مانتو و شال سنتی به سر دارد. روی سکوی دور میدان شوش نشسته به همراه دو مرد. کمی آنسوتر ردیف آدمها تا میانه خیابان نشستهاند مواد میکشند. انگار که دارند آب میخورند یا ساندویچ. بیهیچ ترسی.
شما کارتنخوابید؟
میگوید: من بچه دارم، خونه دارم الحمدالله. من شوور دارم. کارم تو خونه است. پرستارم. یک بدبخت بیچاره را نگهداری میکنم. منیژه کوچیکم؛ کنیز شمام 40سالمه.
الان اومدی دنبال مواد؟
من مواد میکشم. اما گاهگداری. هر دقه و ثانیه نمیکشم. تریاک میخورم.
الان اینجا چیکار میکنی؟
اومدم منتظرم کسی بیاد منو برسونه.
اشاره میکنم به آقای کنار دستش و میپرسم
الان این آقا دوستتونه؟
نه آشناست.
اینجا نشستی نمیترسی؟
نه چون از خودم اطمینان دارم دیگه سنی از من گذشته.
ردیف مردها نشستهاند به چرخیدن پایپها، کشیدن هرویین. یکیشان رو به من میگوید: «بفرمایید شیشه.»
ساعت چهارصبح دور میدان شوش. دنیای شبانهاش با دنیای روزهایش فرق دارد. با شبهای دیگر نقاط تهران هم. این حوالی پاتوق حکمرانی معتادان کارتنخواب است. کلاه به سر دارد. ریزنقش است. دستمالگردن بسته. ظاهرش با تمام زنان اینجا فرق دارد. چشمهای عسلی دارد. حدودا 40ساله. حتی با وجود گونههای تورفته و ردیف ریخته دندانهایش هم زیباست. پسر جوانی همراهش است. میایستد به صحبت.
اعتیاد داری؟
تقریبا.
چی مصرف میکنی؟
شیشه و دوا.
اینجا دنبال موادی؟
نه.
پس چیکار میکنی؟
قدم میزنیم.
کارت چیه؟
ضایعات جمع میکنیم.
کار دیگهای نداری؟
نه اصلا من تنها زنی هستم که اینجا کار دیگهای نمیکنم.
این آقا کیه؟
آشنامونه.
نمیترسی؟
پسر میاد جلو و میگوید: «میخوایی خیالت رو راحت کنم. من خودم انجمنی هستم. یک ساله پاکم انبار دارم.»
عسل میگوید: «من از ترسم دارم راه میرم چون به محض اینکه بخوام یه جایی بایستم و استراحت کنم خفتم میکنند.»
کارتنخوابی؟
آره.
چه مشکلاتی داره؟
«بزرگترین مشکل خفتگیریه. با زنهای اینجا نمیتونم ارتباط برقرار کنم. من دوتا پسر دارم یکیشون متولد 67 و یکی 73. 20ساله ندیدمشون. من از آمریکا دیپورت شدم ایران. چون طلاق گرفتم. دیگه سفارت نذاشت بچههامو بیارم. الان 20ساله تو ایران دارم تنها زندگی میکنم. 15سال سابقه آموزش رانندگی دارم. برا خودم خونه داشتم زندگی داشتم. یه شوهر صیغهای کردم. اعتیاد داشت. من اولین کسی بودم که تو ایران مربی خانم شدم. چون تصدیق بینالمللی داشتم. بعد آموزش دادم برا خانمها. کلاس گذاشتم که مربی شوند و خودم هم آموزش میدادم. تقدیرنامه دارم از آقای... بهعنوان پرکارترین. از پنجصبح کلاس داشتم تا 10شب. فعالترین مربیشون من بودم. این شوهر من «هی یه دود بگیر یه دود بگیر خستگیات درمیره» مام هی یه دود بگیر، یه دود بگیر معتاد شدم. شیشه میکشیدم چرتم رو بپرونه. سرهنگ فهمید کارتمرو سوراخ کردن. دیگه اجازه کار بهم ندادن. رفتم پرستار سالمندان شدم. اونجام بالاخره بعد پنجسال فهمیدن مواد مصرف میکنم. دیپورتم کردن. حالا ضایعات جمع میکنم. اگه هم با بچههای این سنی میپرم چون احساس میکنم پسر
خودم همرامه. اینها همه بهم میگن ننهعسل یا مهربونجون. زنهای دیگه چون کار خلاف دارن من نمیتونم باهاشون ارتباط برقرار کنم.»
یه 24 ساعتترو تعریف میکنی که چیکار میکنی؟
«من از ساعت 9شب تا پنجصبح ضایعات جمع میکنم. ضایعاتمرو صبح میبرم میفروشم تا هشت، هشت جرمم (مواد) رو میگیرم میرم یه گوشه میشینم میکشم. بعد میرم دیآیسی ناهارم رو میخورم. تا سه حمومی چیزی میخوام بکنم دیآیسی میکنم. سه به بعد هم همینطوری میچرخم تا 9 شب شه.»
میرویم سمت ایستگاه بیآرتی. فوج فوج جمعیت معتادان نشستهاند به مصرف. روبهرویشان معتادانی دیگر بساط کردهاند. بساطهای کوچک؛ کفش دستهدو، دمپایی، شارژر، گوشی، کیف میهمانی، لباسهای دسته دو و... . دود فضا را گرفته است. خانم الف مردی میانسال با پیراهن چهارخانه را نشان میدهد و میگوید: «این موادفروش عمده است، یککیلو، دوکیلو.» دختران و زنهای کارتنخواب را از ردیف آدمها نشان میکنم برای مصاحبه.
دختر موهای فر دارد. چشمهای درشت. روسری گلگلی. مینشینم کنارش و میگویم: «میشود چندتا سوالم را جواب بدهی؟» پسر جوان کنار دستش در حال لولهکردن دستمال کاغذی برای آتش زدن زیر زرورق هرویین است. میگوید: «لازم نکرده بفرمایید بفرمایید.» پسر یک جفت کفش میگذارد جلو دختر و میگوید: بیا. دختر دمپاییهای پاره و پوره را درمیآورد و کفشهای کتانی دستهدو را میپوشد.
میگویم:
چندسالته؟ چیکار میکنی؟
پسر عصبانی میشود لازم نکرده. لازم نکرده. بفرمایید.
میگویم:
میشه خواهش کنم اجازه بدین جواب بده؟
دخترک میگوید: ببخشین بفرمایین. من نمیخوام جواب بدم. اینم بگه جواب نمیدم.
خانم میانسال دیگری با مقنعه نشسته. مینشینم کنارش و باز درخواستم را تکرار میکنم و میگویم:
از مشکلات کارتنخوابی میگویی؟
میگوید: «مشکلی ندارم با من حرف نزن.»
میپرسم:
چی مصرف میکنی؟
میگوید: از این همه آدم بپرس چی مصرف میکنن. یکیش هم من.
شیشه، هرویین، کراک؟
هرویین نمیکشم از هرویین بدم میاد.
چرا؟
همینجوری الکی... حرف نمیزنم. بفرمایید.
پسر جوانی پایپ به دست رد میشود و میگوید: «بیبیسی نیوز، سیانان.» مردان معتاد صدایم میزنند که بیا با ما حرف بزن. پسرکی کیف میهمانی را نشانم میدهد که بیا این را بخر. آن یکی میگوید: سیدی شاد میخوای؟ خانم الف میآید جلو میگوید: «دو تومن به من میدهی یک سیدی بخرم؟» در اینگیرودار دخترک جوان به سراغم میآید و میگوید: «بیا اینجا حرف بزنیم» میرویم آنسوی خیابان کنار در بسته گاراژی مینشینیم به صحبتکردن.
- میگوید: دنبال چی هستی؟
- تهیه گزارش درباره وضعیت زنان کارتنخواب.
- که چی شود؟
- که رسیدگی کنند.
یعنی جمعمان کنند؟
نه. امکانات برایتان بگذارند مثل مردان.
میگوید: باور میکنی من الان موندم واسه شناسنامهام که دست مادرمه. نمیدونم کجا زندگی میکنه که. خواهر و برادر بزرگم میدونن. سر اینکه وکالت نمیدم بهشون سر ارث و ورثه بابام به من نمیگن. الان نمیدونم موسسه اصلی یارانه که ثبتنام میکنن کجاست. چون شناسنامهام دست مادرمه.
صدایش گرفته انگار که ساعتها گریه کرده باشد. چشمهایش هم غم دارند. خیلی.
میگوید: بابام تازه فوت کرده.
چند سالته؟
28 سال.
چند وقته اعتیاد داری؟
از بچگی بابام معتاد بود. من آخرین بچه خونواده بودم. بابام مامانمو طلاق داد. 9ساله بودم. بعدم با دوست و رفیقاش رفیقبازی میکرد. زیاد دست به خودکشی و خودزنی زدم که بابائه موادرو بذاره کنار. از رفیقبازی دست برداره. اما فایده نداشت. اصلا تازه منو پرت میکرد بیرون. اولین روزایی که کارتونخواب شدم پنجسالوششماه و هشتروز پاکی داشتم. خونمون دهکده المپیک بود. زن صیغه کرده بود وضعشم خراب بود. بعدشم دیگه زنهرو گرفت. زیاد دعوا داشتم. 28 رهجو داشتم. میرفتیم صندوقهای ایرانکاوهرو مونتاژ میکردیم. بعدم که مارو با پا زد و انداخت بیرون. من یه هاچبک قسطی برداشته بودم. چند وقت بعدش که منو انداخت بیرون شنیدم زنه مخ بابائهرو به کار گرفته و خونهرو به اسم زنه کرده. بابائهرو میندازه بیرون. آخرسرم میره خونه بهبودی شهرک کاروان میخوابه. بعد هفت، هشتماه که قسط ماشینرو میدادم با صاحبکارم میخواستیم یکسری کار و بار ببریم نیشابور بفروشیم. دوماهی طول کشید که جمعوجور کنیم. چون شناسنامه دست ننه بود و میخواستیم بریم خونه بگیریم به اسم بابائه زدیم ماشینو. آخرسر یکقرون از پول ماشینمو نداد که نداد.» حرف ماشینش را که میزند حسی مانند غرور در چهرهاش میدود.
الان چیکار میکنی؟
ول میچرخم تو خیابونا.
چند وقته؟
نزدیک 9ساله.
چه سختیهایی داری؟
حسابشرو بکن چقدر راحتی با لباس راحت بگردی تو خونه. هرکاری بخوایی بکنی. کسی نگه بالای چشت ابروئه. ما نه امنیت جانی داریم نه مالی نه... .
یه 24 ساعترو تعریف میکنی چهکار میکنی؟
صبح پا میشم، یک دو میکنم واسه پول، نیم یا یک گرم دوایی که میگیرم یک خردشرو واسه خودم برمیدارم. بقیهاش هم چی؟ سه، چهار دونه پنجی درست میکنم دوا رو میفروشم. خرج دوای فردامو درمیارم. اینطوری خرجمرو درمیارم. باز بهتر از اینه که برم فلان کارها را بکنم یا دزدی بکنم. جرممرو کشیدم تمام شد واسه خورد و خوراک بعضی بچهها هستن زیاد باهاشون خودمونیام چه واسه لباسمباس باشه، چه خوردوخوراک. خلاصه مصرف میکنیم که زندگی کنیم زندگی میکنیم که مصرف کنیم.
اینجا امن هست؟ کسی هست حمایتت کند؟
چرا فکر میکنید خطرناکه. آدم بستگی به خودش داره. آخه خر که دیگه نیستیم طرف را که نگاه کنیم میفهمیم. من زیاد با آشناها نشست و برخاست نمیکنم چه برسه به غریبهها. چون میدونم دیگه اول و آخرش به چی ختم میشه. خودمو تو موقعیتش قرار نمیدم.
آرزوت چیه؟
آرزوم اینکه برم ترک کنم. برم زودتر ارث و ورثهامرو بگیرم. برم یه جای دورتر از اینجا. واسه اینکه فکر مواد تو سرم نیاد برم یه جایی هست کارگاه شابلونزنی. همهشون پاکی بالان، کار کنم.
«فری» خانم کوتاهقد، با ابروهای تتو، آرایش غلیط، موهای چتری. سیگار بهمن میکشد. میگوید: بیا من حرف میزنم باهات.
چندسالته؟
42 سال.
اعتیاد به چی داری؟
شیشه.
یه 24 ساعترو تعریف میکنی؟
سخت میگذره تو خیابون، آواره، دربهدر. به نظرت آسون میگذره؟ نه با این کرایهخونههای گرون. اتاقهای پولی، پولی که ما نداریم. اتاقم بهمون نمیدن. مشکلات بچه و نداری و بیماری و دربهدری. صبح که بلند میشیم اینقدر بدو بدو، اینور اونور، میکنیم بتونیم پول عملمونرو جور کنیم. با کار خونه مردم. مردم هم برای رضای خدا یه چیزی میدن به ما.
شبها اینجایی؟ تو پاتوق؟
پاتوق نیست که، جاییه برای زندگیمونه. خونمونه. خونه زندگی، همه چیز همین جاست. هر کی خونه نداره اینجا است. ما بزرگتر و قدیمیتر اینجاییم. اولین نفریم. ما که اعتیاد داریم نمیتونیم بریم گرمخونه. اگه نکشیم شب با غم و غصه چطور میتونیم سر کنیم. بعدم اینکه مگه شب بتونیم یه پولی جور کنیم واسه عمل فردامون. روز که مامورا نمیذارن.
الان چی میخوایی از زندگی؟
از ما گذشت، هرکاری میکنن واسه دختر پسرای اینجا بکنن. اینا از زمین و زمان مونده و روندهان. اگه آدم کمبود نداشته باشه سراغ مواد نمیره. الان دوتا بچههام بهزیستیان چهارساله نرفتم ببینمشون. یکی 15سالشه، یکی 10سالشه. کمی آنسوتر تنها نشسته بر لبه جدول. با موهای زرد کوتاه. مقنعه، مانتو فرم و شلوار جین. میروم سمتش، مینشینم کنار دستش با پرخاش میگوید: «بلند شو. من حوصله هیچی رو ندارم.» و بلند میشود و میرود. خانم الف میرود دنبالش که بیا، بیا حرف بزن ندا. نمیماند. میزند به دل خیابان. بعد خانم الف میگوید: «بچهاش رو پریروز تو پارک دزدیدهان. چرتش برده که بچه را بردن.»
مطمئنی نفروخته؟
آره، اگه میفروخت اینقد ایندر و اوندر نمیزد برای پیداکردنش.
ساعت پنجونیمصبح است. خانم الف را میرسانیم و راه میافتیم سمت خانه. آفتاب دارد بالا میزند و پایپها همچنان میچرخند و شبی دیگر برای کارتنخوابها میگذرد با سختی و نشئگی.
مرکز گذری کاهش آسیب زنان
رهجو: معتادانی که حول یک معتاد بهبودیافته در گروههای انای جمع میشوند.
پاکی بالان: چندسالی از پاکی آنها گذشته.
لینک خبر : http://sharghdaily.ir/?News_Id=36964
اشتراک در:
پستها
(
Atom
)



